چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم یک سایه سیاه بالای برج بلندی ایستاده تو روز روشن سیاهش چشم رو اذیت میکرد. خورشید بالای سرش بود ولی انگار نور هم از دستش فرار میکرد.پایین برج سپاه عظیمی که هر نوع آدم و دیو و اورک که بشه تصور کردتوش قرار داشت و مثل مورچه توی هم میلولیدن. خیلی اون طرف ترت درست مقابل میناس ایتیل برج دیگه ای بود ؛ میناس آنور. جلوی اون برج سپاهی از الف ها با لباس های رزم نقره ای با نظم کامل مستقر شده بودن. کسی که جلوی سپاه قرار داشت بسیار جوان به نظر میرسید . موهش و درخشان .درخشان تر از همه چیز حتی از خورشید در آسمان که خودش در زمان های قدیم آری ین را برای هدایت سکانش منصوب کرده بود و زیباتر از ایسیل سکان دار کشتی ماه !!

در اطراف برج ماه , میناس ایتیلده ها اژدهای بزرگ از رنگ ها و نژاد های مختلف در حال چرخ زدنبودن ولی حتی اون آزدها ها هم اینقدر شجاعت نداشتن که تا بالای برج پرواز کنن و در معرض دید اربابشون بله گور قرار بگیرن .

در اطراف میناس آنور برج خورشید پرندگان عظیم در حال پرواز بودن. پرندگانی که حتی از دور هم میدرخشیدنو به نظر میرسید تک تک پرهاشون از خود نوری متصاعد میکند. پرندگانی که با صدای زیبا میخواندند. ولی حتی این آواز زیبا هم مانع شنیده شدن صدای بال خزندگانی که در اطراف میناس ایتیل در پرواز بودند نمیشد . تمام این نور ها در برابر ابهت پلیدی که بر بالای برج ماه به نظاره ایستاده بود حتی دیده هم نمیشد !!

پلیدی که از پوچی خارج از جهان بازگشته بود تا جهان را سراسر پر از مرگ کند. ! مرگی بزرگ !!

به نظر میرسید که ملکور , کسی که نیرومند برمیخیزد بازگشته بود .

———————————————————————-

من اینو چند شب پیش حدود ساعت ۳ نوشتم و تا الان به پی سی دسترسی نداشتم تا آپش کنم. اون موقع همین ها به ذهنم رسید و ترجیح دادم الان موقع تایپ ویرایشش نکنم !

فرض کنید شما توی مسکو زندگی میکنید. بعد با خبر میشید که شیطان به مسکو اومده و قصد داره یه نمایش از جادوی سایه راه بندازه. شما موفق به ورود به سالن نمیشید. ولی یک ساعت بعد از نمایش خانوم هایی رو تو خیابون میبینید که لباس هاشون ناپدید شده و با لباس زیر دارن این طرف و اون طرف میدون…..

یا نه اصلا فکر کنید شما دعوت شدید که توی یک مجلس رقص همراه شیطان باشید. و باید به مهمان های افتخاری او , مجموعه ای از خبیث ترین جنایت کاران که مستقیما از جهنم دعوت شده اند خوش آمدید بگید.

اینطور مهمان ها :

  • مادام لامارکیز , به خاطر ارث و میراث پدر و دو برادر و دو خواهرش را مسموم کرد … مادام مینکینا … چقدر زیباست ! البته بفهمی نفهمی عصبی است ! اما چرا مجبور بود کلفتش را با یک جفت انبر فر زنی بسوزاند؟… قربان آنجا را نگاه کنید. امپراطور رودلف … جادوگر و کیمیاگر … به دار آویخته شد …! آهان خودش است : واقعا که فاحشه خانه معرکه ای در استراسبورگ داشت ! آن زنی که آنجا ایستاده میبینید؟ در مسکو خیاط بود ! روزی این فکر بدیع به ذهنش رسید که دیوار رختن خیاط خانه اش رو سوراخ کند و از میان سوراخ داخل رخت کن را دید بزند …

شاید هم جالب باشه که خاطرات شیطان رو از تصلیب عیسی مسیح بشنوید …
همه این ها توی کتابی به اسم مرشد و مارگاریتا نوشته شده

نویسنده : میخائیل بولگاکف

من این کتابه رو خیلی دوست دارم ….

مخصوصا اینجاش

خلق را سر بازشناساندن آن ام به دل است که همه چیزی را به چشم دیده.

آنکو همه دریاها را همه بشناخته همه چیزی را دریافته است .

آنکو راز ها همه مو بشکافته است.

نهان را به چشم دیده از هر نفته ئی خبر باز آورده است.

و اینجا…

- بگو ای دوست! با من بگو .ای دوست ! قانون های خاک را که به چشم دیده ای با من حکایت کن!

- من از آنجا با تو سخن نخواهم گفت ای دوست , از آنها با تو سخن نخواهم گفت . اگر از قانون های خاک که به چشم دیده ام با تو سخن کنمبرجای نشسته زار میگرئی!

- چنین باد , مپذیرم که برجای نشسته بگریم .

- ای دوست این پیکر که تو از بسودن آن نشاط همی کردی کرم ها در او افتاده چون جامه یی کهنه همی خوردند. این پیکر که تو , از بسودنش نشاط همی کردی دیگر هیچ به جز انباره ئی از غبار زمین نیست!

آنگاه با دوست خود ادامه داد:

- آیا به خاک دیده ای آن چه من دیده ام؟

- دیدم آری

- آن را که پسری بود به چشم دیدی؟

- دیدم آری: درمانده کنار یکی دیوار نشسته بر او زار میگرید!

- آن را که دو پسر بود به چشم دید؟

- دیدم آری: به خانه ای از خشت پخته مسکن دارد و نان میخورد!

- آن را که سه پسر بود به چشم دید؟

- دیدم آری: آن سوی لجه ها آب بسیار میخورد!

- آن را که چار پسر بود به چشم دید؟

-دیدم آری: دلش چون [...] شا دمان است

- آن را که پنج پسر بود به چشم دید؟

- دیدم آری:همچون کاتب گذرگاه دست گشاده دارد. همسرای بزرگان است و کاخ را در , بر او گشاده است!

- آن را که شش پسر بود به چشم دید؟

- دیدم آری: دلش به سان کسی که به ارابه میراند شادمان است.

- آن را که دگلی بر او فرود آمده بود به چشم دیدی؟

- دیدم آری: همان دم که به قعرها فرود آمد …

-آن را که به مرگی شکوهمند درگذشت به چشم دیدی؟

- دیدم آری: بر بستر خویش غنوده آب ها گوارا می نوشد!

- آن را که در نبرد به خاک افتاده بود به چشم دیدی؟

- دیدم آری: مادر و پدرش سر او را از خاک بر می گیرند و جفت اش بر او خمیده!

- آن رو که پیکر بر صحرا رها شده به چشم دیدی؟

-دیدم آری: روانش در خاک آرامشی نیست!

- آن را که روانش غم خواری نیست به چشم دیدی؟

- دیدم آری: ریزه خوار سفره ها است و مانده های به کوی افکنده بر میچیند!!!!!!!

چند روز پیش داشتم یه کتاب میخوندم. قصه یه دختر رو که توش تعریف کرده بود که داشت حبه یه خوشه انگور رو میخورد و از پشت شیشه رفتن یه نفر رو تو برف ها نگاه میکرد . میدونستم وقتی آخرین حبه انگور تموم بشه , زندگی اون هم تموم میشه . برای همین با سرعت بیشتری حبه ها رو میخورد . ولی هر حبه ای رو که میکند به جاش یکی دیگه سبز میشد . و اون مجبور بود تا ابد رفتن کسی رو که دوست داره از پشت شیشه نگاه کنه


XPressME Ver.1.09 SP2(included WordPress 2.7.1) (0.172sec. )
Last Design
شبکه دوستان
‌لیست نویسندگان
آمار